ذکرة الاولیاء/ عطار/ انتشارات صفی علیشاه/ چاپ پنجم ۱۳۸۵/ ۷۴۰ صفحه/۴۵۰۰تومان
موضوع:شرح حال ۷۲ نفر از اولیاء و عرفای مشهور
عطار که خود یکی از عرفای مشهور است، در کتاب تذکرة الاولیاءِ خود در مورد ۷۲ نفر از اولیا و عارفان مشهور شرح حال نوشته. شهرت این کتاب به غیر از این، به دلیل سادگی متن آن نیز هست که نسبت به زمان نگارش آن – قرن هفتم – قابل توجه می باشد. مشهور است که عطار کتابهای زیادی نوشته و آدم پرگوئی بوده و تذکرة الاولیاء نیز کتاب نسبتاً مفصلی از آب در آمده. ابتداء هر بخش از کتاب با جملات اغراق آمیز و مسجعی در مدح یکی از اولیا آغار می شود و اغلب بعد از آن، شرح تولد یا توبۀ او در پی می آید، و سپس حکایاتی از زندگی او و بعد جملاتی که از زبان او نقل شده و در آخر بخش، حکایات مربوط به مرگ او یا بعد از مرگ ذکر می شود.
عطار برای تبرک در ابتدای کتاب ذکر امام جعفر صادق – علیه السلام – را می آورد (و خود تاکید می کند که ایشان از امامان هستند نه اولیا) و در انتها نیز ذکر منصور حلّاج و سرگذشت شگفت انگیز او را. البته بعد از باب ۷۲ که تتمۀ کتاب نیز آورده می شود، ۲۵ باب دیگر هم به کتاب اضافه شده که معلوم نیست آنهارا خود عطار نوشته یا شخص دیگر، و ناشر کتاب هم توضیحی در این رابطه نیاورده. اما گویا این ۲۵ باب از طرف شخص نامعلومی بعد از عطار اضافه شده (مثل همان کاری که با کتاب مفاتیح کرده اند.جالب اینکه مولف کتاب مفاتیح گفته من راضی نیستم کسی چیزی به آن اضافه کند با اینحال به نظر می رسد ما ایرانی ها دوست داریم کتاب های مذهبی را به سلیقۀ خودمان دستکاری کنیم.)
در مورد متن کتاب می توان گفت که برای افراد مبتدی مقداری دشوار است و طبیعتاَ ارتباط با کتاب برای آن ها چندان راحت نیست اما همانطور که گفتم نسبت به زمان نگارش کتاب، متن آن خیلی هم ساده و بی تکلف محسوب می شود. به هر حال داستانهای کتاب خواندنی هستند و سرگذشتهای عجیب و غریبی در این میان دیده میشود. از جمله بخش های جالب توجه کتاب می توان به سرگذشت بایزید بسطامی، ابراهیم ادهم، رابعه، جُنَید بغدادی، و منصور حلاج اشاره کرد.
افراد مذکور در کتاب گاه از انسان های معمولی یا حتی گناهکار و آلوده به فساد بوده اند که طی قصه هایی مسیرشان عوض شده و بعد از توبه مقامات عرفانی را طی کرده اند. مثلاً حسن بصری گوهر فروشی بود که در روم تجارت می کرد، مالک دینار انسانی زیبا و ثروتمند و مال دوست بود، حبیب عجمی مردی رباخوار بود، ابراهیم ادهم پادشاه بلخ بود (او سرگذشتی مشابه بودا دارد)، بشر حافی مستی شوریده روزگار بود که در مجالس خمر بغداد جا داشت ، فضیل عیاض دزد و راهزن بود، سَریِ سَقَطی دکانداری در بازار بغداد بود، عبد الله مبارک عاشق کنیزکی بود، شقیق بلخی تاجر، معروف کُرخی ترسازاده، و احمد حَواری عالم و دانشمند بود. اما همۀ آنها بعد از توبه آنقدر کوشش کردند تا به مقام های بلند عرفانی رسیدند.
برخی از این افراد حتی بر اثر حالت های استثنایی و جملات فهم نشدنی شان توسط مردم به کفر متهم می شدند، مثل منصور حلّاج یا ابو سعید خرّاز یا ابوبکر شبلی.
عطار در کتاب دیگر خود منطق الطیر، هفت وادی یا هفت شهر عشق را مطرح می کند که این ها مراحل دست یافتن به عرفان هستند و عبارتند از: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحید، حیرت و فقر. او در کتاب منطق الطیر خود یک داستان جالب عرفانی را که در مورد تلاش سی مرغ برای یافتن سیمرغ است به زبان شعر بیان می کند.
عطار بجز تذکرة الاولیاء کتاب منثور دیگری ندارد و این کتاب مورد توجه شرق شناسان یا محققان در زمینۀ عرفان است.
بخش هایی از متن کتاب:
نفس
"خصم تو با تو بر نیاید چون تو با خود برآمدی."
ص۲۷۳
آواز غیبی
نقل است که (شیخ ابوالحسن خرقانی) شبی نماز همی کرد، آوازی شنید که: "هان بوالحسنُو! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟" گفت: "ای بار خدای، خواهی آنچه را که از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟!" آواز آمد که نه از تو نه از من.
ص۵۸۳
عبدالله مبارک
(عبدالله مبارک) بر کنیزی فتنه شد، چنانکه قرار نداشت. شبی در زمستان در زیر دیوار خانۀ معشوق تا بامداد بایستاد به انتظار او، همه شب برف می بارید. چون بانگ نماز گفتند پنداشت که بانگ خفتن(اذان مغرب) است، چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است. با خود گفت: "شرمت باد ای پسر مبارک که شبی چنین مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام(جماعت) در نماز سورتی درازتر خوانَد دیوانه گردی!" در حال، دردی به دل او فرود آمد و توبه کرد و به عبادت مشغول شد.
ص۱۸۳
عالم و جاهل
"عالم ترین خلق، مطیعِ ترسناک است و جاهل ترین خلق، عاصیِ ایمن است."
ص۳۵۵
لطف
(یحیی معاذ) گفت: "الهی لطف و کرم تو با کسی که اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلی گوید(یعنی فرعون) این است، لطف و کرم تو با کسی که سبحانَ رَبّیَ الاَعلی گوید چه خواهد بود؟"
ص۳۲۲
گناه
(یحیی معاذ) گفت: "گناهی که تو را محتاج گرداند بدو، دوستتر دارم از عملی که بدو نازند."
ص۳۱۷
شادی
(ابو تراب نخشبی) گفت: "شما سه چیز دوست می دارید و از آنِ شما نیست؛ نَفس را دوست می دارید و نفس از آنِ خدای است، و روح را دوست می دارید و روح از آنِ خدای است، و مال را دوست می دارید و مال از آنِ خدای است. و دوچیز طلب می کنید و نمی یابید؛ شادی و راحت. و این هردو در بهشت خواهد بود."
ص۳۱۱
معامله
یکبار(سَریِ سَقَطی) به شصت دینار بادام خرید. بادام گران شد، دلّال بیامد و گفت: بفروش. گفت: به چند؟ گفت: به شصت و سه دینار. گفت: بهاء بادام امروز نود دینار است، گفت: قرار من این است که هر ده دینار نیم دینار بیش نستانم، من عزم خود نقض نکنم. دلّال گفت: من نیز روا ندارم که کالای تو به کم بفروشم، نه دلّال فروخت و نه سَری رواداشت.
…یک روز بازار بغداد بسوخت او را گفتند :بازار بسوخت. گفت: من نیز فارغ شدم. بعد ار آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود، چون آنچنان بدید آنچه داشت به درویشان داد و طریق تصوّف پیش گرفت.
ص۲۵۵
برگرفته از وبگاه روزنه نیشابور
سعید چابکی |


