حرف ج
± جاجگا کیدن /jăjagă kidan/: 1. فراهم کردن مقدمات کاری. ۲٫ رسمی برگزار کردن؛ برای کاری، تمام گذاشتن
± جاش دره /jăš dara/: جا دارد؛ بعید نیست؛ محتمل است؛ ممکن است
± جرجر /jarjar/: صدای باران
± جرح /jar,h/: داغ دل؛ سوز دل
± جرگّ و پرگ کیدن /j,r,gg-o-p,r,g kidan/: سوختن (صدای سوختن آتش)
± جزّک /j,zzak/: حرص دادن کسی را
± جعده /ja,da/: جاده؛ راه
± جغرغ /j,qreq/: چرخ پنبه دانه گیری؛ ابزاری برای جداسازی دانه از پنبه
± جغور بغور /jaqur-baqur/: گوشت سرخ شده و آماده خوردن
± جفنگ /jafang/: سخنخنده دار؛ حرف مزاحگونه
± جگا /jagă/: ظرف (غذاخوری).
± جل /jal/: پرندهای کوچک
± جَلد /jald/: {جلت /jolt/}: چابک؛ زرنگ
± جلّی /j,lli/: {گلّی /g,lli/؛ گلّین /g,llin/}: کوچک؛ خرد
± جله /jala/: باران تند و شدید
± جلیزقه /j,lizqa/: جلیقه
± جمکـوو /jamakŏw/: ابزاری چوبین برای کوبیدن پارچه در هنگام شستن
± جمل /j,mal/: 1. دوقلو؛ دو قلوهای گوسفندی ۲٫ دو فرد شبیه به هم.
± جمنده /j,m,nda/: جنبنده
± جنمّرگ /j,nommarg/: 1. (احتمالا) مرگ به جان. ۲٫ (در اصطلاح عامه) شیطان صفت؛ بازیگوش
± جیشت /jišt/: زشت؛ بدمنظر؛ کار یا حالت نامطلوب
± جولد ـوز /j,waldŏz/: سوزن مخصوص دوختن جوال، کیسه گونی و پارچه های ضخیم
± جوال /j,wăl/: کیسه ای از جنس حاحیم که اغلب برای حمل گندم و جو بهکار می رفته است.
± جـوشگر /jŏšgar/: جوش دهنده
± جـوغ /jŏq/: ابزاری چوبین که در هنگام شخم زدن بر روی گردن گاو مزرعه انداخته میشود
± جولجول کیدن /jul jul kidan/: تکان خوردن
± جون /jon/: بدن؛ جان؛ روح و روان.
± جونه /j,wana/: گاو نر (جوان).
± جهیل /jahil/: نادان؛ جاهل
± جیجّین /jijjiyan/: سوختن (جمع شدن یا مچاله شدن یک چیز معمولا از جنس های پلاستیک، فرآورده های پتروشیمی و … در اثر سوختن؛ مثال: بجیجی /b,jijji/= سوخت)
± جیر /jir/: کش (دارای حالت ارتجاعی)
± جیرز /jirz/: درز؛ شکاف؛ جرز
± جیرق /jirq/: 2. آتش برافروخته. ۱٫برافروخته؛ پرانرژی؛ سرحال.
± جیند /jind/: جن
± جیغ کیدن /jiq kidan/: صدا زدن؛ بانگ زدن کسی را
± جیغوک /jiqŏk/: کسی که بسار جیغ می کشد ]نک: جغنه /joqna/ [
± جغنه /joqna/: 1. جغد. ۲٫ کسی که زیاد جیغ می کشد. ]نک: جیغـوک/jiqŏk/[
± جـووه /jŏwa/: جوی (کوچک) آب (در کشاورزی و باغداری).
سعید چابکی |

